ریحانه ظهیری

وابستگی یا استقلال، مسئله این است. به اميد اينكه جايگاه تازه‌اى در جامعه پيدا كرده باشد دوش به دوش و پا به پاى مردان و پسران جوانى كه مدت‌ها است زمين‌هاى خاكى فوتبال را با خيابان‌هاى آسفالت عوض كرده‌اند همراهشان مى‌شود، تظاهرات مى‌كند، مشت گره مى‌كند، فرياد مى‌زند، بعضا زنده‌باد و مرده‌باد هم مى‌گويد و در نهايت وقتى حقش را فرياد مى‌زند كنارش مى‌گذارند. اين واقعيت زنان در جامعه ايران است. به واسطه عمر كوتاه فعاليتم در عرصه مطبوعات اين واقعيت هميشه در رابطه با اكثر زنان ايرانى وجود داشته است. زنانى كه با وجود تحصيل‌كرده بودنشان عمر بلندى در عرصه‌هاى مختلف جامعه ايرانى مخصوصا مطبوعات نخواهند داشت و تنها در صورتى به اين عمر اندکی خواهند افزود که طرفی را بگیرند و به نفع جناحى و بر عليه ديگرى در روزنامه‌هاى حكومتى و نه مستقل قلم بزنند. و چه بر سر زنان مستقل مى آيد؟ اصولا اين نوع زنان از آنجا كه هيچ وقت به نفع كسى و بر عليه ديگرى نمى‌نويسند به نوعى خارِ ‌چشم همه هستند. واقعیت این است که کسی تاب استقلال‌شان را ندارد، همه وابسته‌اش می‌خواهند و هریک به دلیلی. ناگزیر استقلال‌رای هم تاوانی دارد. اگر در ايران باشد اصولا بعد از مدتى برايش پرونده سازى مى كنند و راهى دادگاه‌هاى فرمايشى‌اش مى‌كنند و حكم‌ها برايش مى‌برند، حكم هايى كه در پس چهار سال، ده سال و بيست سال ممنوع‌الكارى معلوم نيست چه بر سرش بيايد. نهايتا وانمود مى‌كند كه خود را با شرايط موجود سازگار كرده است، ولى تنها وانمود مى‌كند، در قلبش و بر شانه‌هايش هم‌چنان غمى عجيب سنگينى مى‌كند، غمى كه شايد حتى اگر به روزهاى فعاليت‌اش بر گردد از بين نخواهد‌رفت. اگر خارج از ايران باشد بعد از روزهاى سخت كمپ نشينى و احتمالا مهاجرتش خيلى ساده موهايش را بالاى سرش گوجه مى كند و نهايتا اوج خلاقيتش اين است كه پشت سرش را دمب اسبى كند. حتی در اینجا هم اهل ادا و اطوارهاى رايج بين زنان نيست. دوربينى به همراه دارد يا آيپدى كه گفتگو را ضبط يا فيلمبردارى كند. در كافه‌هاى با کلاس قهوه نمى‌نوشد و سيگار گران نمى‌كشد. مانند مانکن‌ها لباس نمی‌پوشد، تمایلی هم بدان ندارد، وقتش را هم ندارد! گاهى بر حسب دلتنگی‌هایش عزمش را جزم می کند برای برگشت. فکر می‌کند می‌تواند برگردد و با مشکلات دست و‌پنجه نرم کند ولی حداقلش این است که در کنار خانواده و نزدیکانش است. فکر می‌کند در همان هوای آلوده و کثیف تهران سرب استشمام می‌کرد خیلی بهتر از زندگی در سرزمینی است که هیچ وقت خانه‌اش نخواهد شد. ياد روزهای بازداشت‌اش و یا محاکمه‌هاى دو‌باره و سه‌باره و صد‌باره‌اش و انفرادی کشیدن‌های طولانی‌مدتش مى‌افتد خبر رسيده است رئيس جمهورهاى سرزمين مادرى‌اش يكى پس از ديگرى با شال‌هاى رنگارنگ و دسته‌كليد و شاه كليد مى‌آيند تا راه‌گشا باشند و وعده داده‌اند ممنوع‌الكارها باز مى‌توانند به سر كار برگردند. تمام این فکرها که دورانی در سرش حرکت می‌کنند با شنیدن خبر بازداشت موقت و یا طولانی‌مدت دوستان و همکارانش ثابت می‌ماند. روزنامه‌های امروز تیتر زدند مسافران جدید در راه‌اند! لینک مقاله در شهرگان

Copyright 2015-2016 reyhanehzahiri.com

All right reserved.

Website by Mani H.Zonoozi maniphoto.com